تبليغاتX
.•:*:•.همکلاســــــــی.•:*:•.

.•:*:•.همکلاســــــــی.•:*:•.

I'm a girl and this web is for my classmate that I love hom so much

نانوايي

 

بعد از كلاس مكالمه چون عاطفه نيومده بود زنگ زدم خونه تا بابا بياد دنبالم

بابا هم گفت همون جا بمون تا با آقا نمازي بيام

بعد هم مامان گوشيو گرفت و گفت:"مريم...سر راه نون هم بگيرين...من حريف بابات نميشم"

منم قبول كردم

وقتي بابا اومد گفتم" بابا نون نداريم...بريم نونوايي"

گفت "باشه فردا ميخرم"

منم گفتم" نه و الا و بالا بايد همين شبي نون بخري ....سر كوچه يه نونوايي هست بريم اونجا"

بابام هم كه اخلاقم منو خوب ميدونه گفت "خـــــــــــــــــــدايا...اون از زنم اين از بچه ام..باشه بريم

اما بدونين شما دوتا كشتين منو"

ديگه رفتيم نونوايي

حالا منم يادم اومد كه خودكارام مفقودالاثر شدن!

گفتم"بـــــــــــــوبـــــــــــــــــويي....پــــــــــول بده!!!...نترس..ميخوام خودكار بخرم"

اونم پول بهم داد و گفت:ميرم تو نونوايي تو هم بيا كمرم درد ميكنه"

منم گفتم باشه بابا...برم و بيام

رفتم خودكار خريدم و گذاشتم تو كيفم تو ماشين و اومدم تو نونوايي

داشتم دنبال بابام ميگشتم كه يـــــــهـــــــــــــو

ديدم دقيقا جلو رو بابام تو وايسادي!!!!

ديگه نزديك بود از ترس غش كنم

واقعا ترسيده بودم

وقتي هم كه نونا رو گرفتي و گذاشتي رو اون ميز نونوايي تا خنك بشن

واااااي خدا يادم نميره قلبم چطوري داشت ميزد

زير چشمي حواسم بهت بود

خيلي جلو خودمو گرفتم سوتي ندم

اما نشد

يهو زدم زير خنده

اما رومو كردم اونور نيبيني

نميدونم متوجه من شدي يا نه

اما خداييش خيلي داشتم خجالت ميشكم

نونا رو وقتي جمع كردي من زدم بيرون تا متوجه من نشي

وقتي هم كه داشتي ميرفتي داشتم رفتنت رو تماشا ميكردم..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18:24  توسط Hamkela30  | 

کلاس مکالمه-2

روز دوم کلاس مکالمه بازم همون لباس آبیت رو پوشیده بودی

فک کنم از باشگاه برگشته بود

آخه یه ساک ورزشی هم همراهت بود

فاطمه میگفت:"بهشتی کلاس شنا میره!!"

کلاس...کلاس خانوم ابهجی بود و آقا نصیری هم شاگرد!!

کنار هم نشسته بودین

منم شب قبلش درباره موضوع اون جلسه خیلی فکر کردم

اینترنتم که طبق معمول خراب بود

آخه مودمم رو زده بودم سوزونده بودم!!!

خوب اینا رو بیخیخی

حالا............

تو و نصیری افتادین به جون خانوم ابهجی و یه ریز دلیل و آیه که آقا مرد برتر از زنه!!

خانوم ابهجی هم پا شد رو تخته یه جدول کشید و توی اون موضوعای مختلفی نوشت

تا بگه توی چه چیزایی زنا برترن تو چه چیزایی مردا

واااااااای خدا اون جلسه از جلسه قبلش برام بدتر بود

حالا من هی میومدم دلیلام رو بگم مگه شما ها میزاشتین؟؟؟

اما آخرش گفتم

یه قسمتش این بود که:

"خانوم ابهجی...ما  خانوما اصولا توی این دنیای نامرد بدون حمایت یه مرد نمیتونیم کاری بکنیم...آخه باید یه مردی وجود داشته

باشه تا تکیه گاه اون زن باشه یا نه؟همه مردا خوب نیستن....بعضیاشون خیلی نامردن...خیلی....زنا هم همین طور...اما بعضیا

واقعا خوبه...هم زنا به یه مرد احتیاج دارن...هم مردا به یه زن...چون هر دو در کنار هم دیگه کامل میشن....پس نمیتونیم بگیم زن

برتره یا مرد........

همیشه میگن (اینو فارسی گفتم):"مرد از دامن زن از فرش به عرش میره....مرد از زن بوجود میاد....پس چرا توقع دارین مردا

برتر باشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

بعد هم رو کردم به آقا نصیری و گفتم :Do you agree?

اون هم با حرفم موافقت کرد

بــــــــــــــه بـــــــــــــــــــه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط Hamkela30  | 

کلاس مکالمه-1

واقعا نمیدونم چرا ازت میترسیدم

واقعا میترسیدم

کلاس شروع شد و علی اومد تو کلاس

حالا منم خوشحال شده بودم که تو نیومدی و آخ جون و از این حرفا

که یهو در واشد و اومدی تو

وای قلبم از ترس داشت وا میستاد

خوب خوب یادمه که همون لباس آبی و شلوار سفیدت رو پوشیده بودی

درو نیمه باز کردی و سرتو آوردی تو و به آقا نصیری لبخند زدی و اومدی تو

ردیف اول صندلی دوم فکر کنم نشستی

دقیقا روبروی من....................

وای خیلی ترسیده بودم

اما از این بابت خیالم راحت بود که پشتت به ماست

آخـــــــــــيش

خيالم راحت شد.....

اما آقا نصيري دوباره شروع كرد كه بياين راجع به اينكه پسرا بهترن يا دخترا صحبت كنيم

آقا تو هم شروع كرد يه ريز حرف زدن

هي تو به دخترا بد و بيراه ميگفتي

عاطفه هم جوابتو مياد

واي به جون هم افتاده بودين نافــــــــــــــــــرم

من و فاطمه از خنده روده بر شده بوديم

اين تيكه اش رو خوب يادمه كه عاطف بهت گفت:

ـــ Mr Beheshti...plz loud

ــ با صدای بلند گفتی :Ok

ـــ عاطفه بلند تر داد کشید:Thank you

ـ تو هم که فکر کنم داشتی داد میزنی و گفتی:your welcome

آخ من و عاطفه از بس خندیدیم داشتیم میمردیم

که یهو فرزاد اومد و واااااااااااااااای

شما دوتا افتادین به جون ما ها

که چقدر...................................

فرزاد هم هی با این خودکارش تق تق میکرد و پابرهنه رو اعصاب فاطمه راه میرفت

بعد به فروغ گفت:"فروغ جلو این داداشتو بگیر"

بعد فروغ هم به فرزاد گفت : "فزار نکن...داری همه رو عصبانی میکنی!"

تو هم بهش گفتی :"ول کن...بکن"!!!!!!!!!!!!

چقدر خدا خدا کردم کلاس تموم بشه

تا کلاس تموم شد فک کنم تندی زدم بیرون.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 21:27  توسط Hamkela30 

خبر كلاس مكالمه

گذشت و گذشت تا خانوم رشیدی گفت که قراره که کلاس مکالمه برگزار کنن

همه هم خوشحال که آقای نصیری معلممونه

من که دیگه جای خودمو داشتم....درسته که نشون ندادم و خودمو بی تفاوت نشون دادم

اما تو دلم یه دنیا پر از شادی بود

روز اولش که اصلا نمیدونم چی چی شد که نیومدم

فاطمه هم مثه همیشه زنگ زد برام و همه چیز رو سیر تا پیاز تعریف کرد و گفت:

حتما بیای ها....بیا خیلی باحاله...همه اش دعواست(!)...تازه....بهشتی هم میاد

تا شنیدم تو میای با اینکه خیلی دلم میخواست بیام علی رو ببینم

اما چون ازت میترسیدم گفتم :"نه...فاطمه گیر نده نمیام"

اما فاطمه خیلی اصرار کرد.....روز کلاس هم عاطفه زنگ زد و گفتش که باید بیای و از این حرفا

از اونا اصرار...از من هم انکار که بابا بهشتی میاد من نمام...ولم کنین دیگه...اه

اما چون یه دفعه ای گفتم باشه میام زشت بود زیر قولم بزنم و نیام

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:30  توسط Hamkela30  | 

ميخوام از اولين روز برات بگم كه ديدمت

يادمه شب بود و تو هم با آقاي نصيري كلاس داشتين

سه نفر هم بودين فكر كنم

مثل هميشه منتظر مامان عاطفه بوديم كه برم خونه

كه يهو فاطمه گفت:"اونجا رو نيگا...اينا كين كه نصيري باهاشون كلاس داره؟؟"

بهش گفتم "به ما چه....كلاس خودشه...چي كار داري تو؟؟؟"

اون موقع اصلا توجه ام بهت جلب نشد

تا كلاس بعديتون كه دوباره بچه ها گفتن اين مو بلنده رو نگاه و شروع كردن به پچ پچ

نگات كردم................................

اما بازم توجه ام جلب نشد!!!!!

فقط به خودم گفتم ماشالله....چه قد بلندی داره (!)

همین.............................

تا بچه ها بعد از کلی سرچ کردن فهمیدن فامیلیت بهشتیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:56  توسط Hamkela30 

اولين روز

سلام

امروز اولين روزيه كه ميخوام تموم خاطره ها رو بنويسم و تو بخونيشون

 يادته اون بلوتوثه هم اتاقي رو نشونم دادي؟

بعد بجاي هم اتاقي هم كلاسي ميخوندي؟

يهو به فكرم رسيد كه يه وب بزنم به همين اسمو تموم خاطره هاي پارسال رو بنويسم

نميخوام چيزي رو از قلم بندازم

اينجوري بهتره

مگه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط Hamkela30