نانوايي
بعد از كلاس مكالمه چون عاطفه نيومده بود زنگ زدم خونه تا بابا بياد دنبالم
بابا هم گفت همون جا بمون تا با آقا نمازي بيام
بعد هم مامان گوشيو گرفت و گفت:"مريم...سر راه نون هم بگيرين...من حريف بابات نميشم"
منم قبول كردم
وقتي بابا اومد گفتم" بابا نون نداريم...بريم نونوايي"
گفت "باشه فردا ميخرم"
منم گفتم" نه و الا و بالا بايد همين شبي نون بخري ....سر كوچه يه نونوايي هست بريم اونجا"
بابام هم كه اخلاقم منو خوب ميدونه گفت "خـــــــــــــــــــدايا...اون از زنم اين از بچه ام..باشه بريم
اما بدونين شما دوتا كشتين منو"
ديگه رفتيم نونوايي
حالا منم يادم اومد كه خودكارام مفقودالاثر شدن!
گفتم"بـــــــــــــوبـــــــــــــــــويي....پــــــــــول بده!!!...نترس..ميخوام خودكار بخرم"
اونم پول بهم داد و گفت:ميرم تو نونوايي تو هم بيا كمرم درد ميكنه"
منم گفتم باشه بابا...برم و بيام
رفتم خودكار خريدم و گذاشتم تو كيفم تو ماشين و اومدم تو نونوايي
داشتم دنبال بابام ميگشتم كه يـــــــهـــــــــــــو
ديدم دقيقا جلو رو بابام تو وايسادي!!!!
ديگه نزديك بود از ترس غش كنم
واقعا ترسيده بودم
وقتي هم كه نونا رو گرفتي و گذاشتي رو اون ميز نونوايي تا خنك بشن
واااااي خدا يادم نميره قلبم چطوري داشت ميزد
زير چشمي حواسم بهت بود
خيلي جلو خودمو گرفتم سوتي ندم
اما نشد
يهو زدم زير خنده
اما رومو كردم اونور نيبيني
نميدونم متوجه من شدي يا نه
اما خداييش خيلي داشتم خجالت ميشكم
نونا رو وقتي جمع كردي من زدم بيرون تا متوجه من نشي
وقتي هم كه داشتي ميرفتي داشتم رفتنت رو تماشا ميكردم..............................
